Make your own free website on Tripod.com

3ex in university of Iran(SHAHID RAZAYI)

Home
Our Services
Location
Contact Us

 
 
 

تعدادی از مراجعه کنندگان به این سایت ها که از پیام نور اراک و یا دانشگاه آزاد واحد سمنان ورشت بوده اندمطالب و خاطراتی برای ما ارسال نمو ده بودند که به علت ناشناس بودن طرف مقابل از درج آنها خوداری کردیم و از دست ما ناراحت بودند لذا به اطلاع آندسته از دوستانی که از دانشگاههای مختلف برای ما مطلب ارسال میکنندو یا از دانشگاه ما مطلب ارسال کرده و عجله دارند و انتظار دارند هر مطلبی که دریافت میکنیم باید اینجا درج شود می رساند که ما در درج مطالب در این سایت کاملا مختار هستیم و به عجله شما کاری نداریم و این یک کار گروهی هست و نظر و عجله یک نفر مهم نیست اگر عجله ای در درج مطالب و خاطراتتان دارید بهتره به سایت زیر مراجعه کرده و درقسمت نظرات آن وبلاگ که مثل تابلو آزاد دانشگاه است هر مطلبی که دوست دارید و هر خاطره که لازم می دانید درج کنید و کمتر از ما ناراضی باشید                                   به شرح زیر
 
 
 

 

بهاره محمدی...( هرزه ای از زنجان در دانشگاه تربيت دبير شهيد رجائی)

 

 

داستانی که به دوستانش تعريف کرده است



ساعت 12.30 دقيقه ظهر بود تازه از خواب بيدار شده بودم ديشب تا دير وقت بيدار بودم. اصلا خوابم نمي برد.رفتم تا صورتم رو بشورم هنوز صورتم رو خشك نكرده بودم كه تلفن زنگ زد با سرعت تلفن رو برداشتم حدس ميزدم كيه .آره درست حدس زده بودم مجيد بود.
مجيد: سلام خوبي؟
بهاره: سلام مجيد خوبم مرسي
 : چي كارا ميكني
 : هيچي سلامتي
: خوب راستي ديروز خيلي خوش گذشت
 : به منم همين طور
:  امشب چي كاره اي
 : تو كه خودت مي دوني مثل هميشه بيكارم
 : پس پاشو بيا خونموم مهموني
 : بيام خونتون چي كار؟
 : هيچي خوش ميگذزه نترس بابا
 : من نمي ترسم
 : پس امشب منتظرتم
: نه نمي تونم بيام كار دارم
 : باشه هر جور مايلي سلام برسون باي باي
 : باي باي عزيزم
گوشي رو گذاشتم احساس عجيبي داشتم ديروز كه با مجيد بيرون بوديم همش دست مجيد هي با سينه هام بازي مي كرد نوك سينه هام مثل سنگ شده بود بدنم يخ كرده بود هر وقت كه بهش فكر مي كردم بازم همون احساس عجيب ولي لذت بخش به سراغم مي اومد تصميم گرفتم برم حموم تا از اين حال و هوا در بيام لباساي زيرم رو برداشتم و رفتم حموم انگار اين افكار تو حموم هم دست از سر من بر نمي داشتن اول نشستم تو وان و شير آب رو باز كردم وقتي آب مي ريخت رو پا هام احساس خوبي داستم همين مو قه آروم شروع كردم به بازي با چوچولم واي خدا همه بدنم يخ كرده بود دستم رو مي گذاشتم دهنم و بعد چوچو لم رو مالش مي دادم خيلي لذت بخش بود در تمام مدت هم به مجيد فكر مي كردم اين بار شلنگ دوش رو برداشتم و فشار آب رو زياد كردم آب با فشار مي پاشيد به چوچولم احساس ميكردم يكي داره ليسش مي زنه در همين حال با يك دستم هم سينه هام رو مي ماليدم سينه هام سفت و شق شده بود انگار تمام خون بدنم اومده بود تو سينه هام اين بار آب رو سرد كردم و شير آب رو گرفتم رو سينه هام نوك سينه هام زده بود بيرون سينه هام سفت تر و سفت تر مي شد ديگه هيچي حاليم نبود دوست داشتم مجيد پيشم بود شلوارشو در مي آوردم و اون كير گنده و سياهشو مي كردم تو حلقم در همين افكار شير اب رو هي به طرف كسم و سينه هام مي بردم واي عجب حالي مي داد.
يكي از شامپو هايي كه كنارم بود رو باز كردم و ريختم رو سينه هام و با دستم اون رو به همه جام مي مالوندم واي چوچولم هم ديگه شق شده بود لباي كسم برگشته بود رو به بيرون ديگه به اوج شهوت رسيده بودم اروم انگشتم رو كه كفي بود به داخل كسم فشار دادم واي چه دردي داشت ولي يه درد لذت بخش من عاشق همون دردش هستم اول با يه انگشت فشار مي دادم ولي يواش يواش انگشت دوم هم وارد عمل شدهر بار كه انگشتم ميرفت تو كسم جيغم در ميومد ولي خيلي باحال بود اين بار 3 تا انگشتم رو با شامپو كفي كردم ليز ليز شده بود هر سه تا رو فشار دادم به داخل كسم واي داشتم جر مي خوردم نفسم بند اومده بود ولي خيلي حال مي داد خركت انگشتم رو سريع تر كردم داشتم ديوونه ميشدم هي جيغ مي زدم هيچي حاليم نبود احساس كردم كه ديگه به ارگاسم دارم ميرسم اين بار با زبون يك سينمو ليس ميزدم و با انگشتام هم كه تو كسم بود بازي مي كردم يهو هيچي نفهميدم انگار از اوج لذت بي هوش شده بودم وقتي به هوش اومدم ديدم تو حمومم و دستم و كسم خوني شدن آره من ديگه دختر نبودم سريع خودم رو شستم اومدم بيرون و به مجيد زنگ زدم و قرار شب رو گذاشتم.

 

 


big2.jpg

داستان دختر ساده لوح و ذله از دست خواهر بزرگ ترشيده

 

رقیه ملکی کلور (دانشجوی مفسد فی الارض در دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از دیار خلخال)

 

اوایل اردیبهشت ماه با وی اشنا شدم خیلی سخت گیر بود به راحتی پا نمی داد مجبور شدم که مسئله خواستگاری را با وی مطرح کنم و سعی می کردم در این مدت اعتماد وی را هم جلب کنم بنا براین بابت رسیدن به اهداف سکسی مثل لاک پشت عمل می کردم بعد ازاین که صمیمیت وی را جلب کردم در اولین حرکت در روی پل عابر پیاده اتوبان امام علی به وی گفتم که رقی اب مسیل را نگاه کن چقدر سریع می روند دوست داری تو را آنجا بندازم گفت انموقع مثل سارای در فیلم آذری سارا می شوم و برای اینکه ترک بودن خود را ثابت کند ترانه سارا را خواندو من هم در این حال به بهانه هل دادن او کیرم را به رونش می مالیدم و اون خوشش می امد بعد از این مسئله مالیدن در این مورد با هم راحتر شدیم به نحوی که در 15 خرداد در حرم امام هنگامی که بیرون خوابیده بودیم اون سرش را روی کیرم گذاشته بود و فشار می داد و من هم در دلم می گفتم که یه روزی هم من به هدفم خواهم رسید

رقیه ملکی خیلی دختر بدبخت و ساده ای بود تا 26 سالگی به علت وجود خواهر بزرگتر از شوهر کردن منع شده خواهر بزرگتر وی 33 دارد و در اردبیل سوپر وایزر بیمارستان بوعلی است و یکی از داداش هایش خود سوزی کرده است وزن او را یکی دیگر از داداش هایش گرفته داداش بزرگ او هدایت ملکی نام دارد وسرپرست سازمان آب خلخال می باشدو داداش دیگش در مخابرات کار می کند یک خانواده 14 نفره عاید رقیه ملکی گردیده و ایشان همش از دست خواهر ترشیده اش ذله بود و حتی به خاطر اون با 4 دوست پسرش که مورد های خوبی برای ازدواج بودند برهم زده پزشگی در میدان رسالت تهران که یکسال با او دوست بود و........از ان موارد می باشد بعد سالگرد برادرش در 16 تیر و اتفاقاتی که بر ما حادث شد بیشتر با هم صمیمی شدیم و در شروع ترم مهرماه که به تهران آمدیم همه جور شوخی با هم می کردیم به نحوی که روز های پنجشنبه که دانشکاه تعطیل می شد و فقط دانشجویان دانشگاه آزاد در دانشگاه حضور داشتند ما دانشگاه می آمدیم و پشت دانشگده علوم پایه که خلوترین جای دانشگاه بود باهم خلوت می کردیم و من دستم را لای پاهاش میذاشتم. گذاشتن دست بین دو پا و شلوار قهوه ای نرم لذتی دارد که در 100 کس کردن این لذت وجود ندارد بالاخره یک بار که تازه خانه اجاره کرده بودم ازش خواستم که برای دیدن منزل تشریف بیاورند از شانس من صاحبخانه نبود و مخفیانه وارد خانه شدیم هیچی در خانه نبود فقط فرش کهنه پاره که از صاحبخانه جا مونده بود به رقیه گفتم چادرت را در بیار و این در را جا بزنیم و در را که جا زدیم داخل خانه از بیرون دیده نمی شد به وی گفتم رقی اگر مشکلات پیش نمی اومد و خواهرت مزاحم نبود الان با هم ازدواج کرده بودیم و ایشان هم همین را گفت و من ازش لب گرفتم و خودم را چسبیده به وی و خودم را نگه داشتم و او حال به حال شد بهش گفتم عزیزم میتونم بدنت را ببینم گفت باشه لباسش را در اورد و بدنش را دیدم آثار زخمی در بدنش بود به وی گفتم اینها چیه گفت که موقع دیپلم تصادف شدیدی کرده و18 روز هم در حالت کما بوده است و اینها اثار اون زخمهاست شورت وکرست سیاه پوشیده بود بهش گفتم اینا را هم در بیار گفت نه گفتم دار ی بد برخورد می کنی مگر همین هم اطاقیت به نام ایلناز رضائی گیوی از خلخال با دوست پسرش محسن راحت نبوده و حتی ازش هم حامله شده و گفت باشه و لی به یه شرط که نکنی گفتم باشه و شورت وکرستش را در اوردم کسش هم مثل زیر بغلش لبریز از مو بود شروع به لیسیدن سینه و بدنش کردم فوق العاده حشری شده بود به نحوی که خیس شدن کسش را با چشمان خودم دیدم ولی بین خودمان باشه کس شکل خیلی بدی داره تا اون موقع که ندیدی فکر می کنی که چیه و لی موقعی که می بینی یه تیکه پاره جر خورده شده است و به خودت صد بار فوش می دی صد رحمت به کیر با آن عظمت و صلابت. نهایت اینکه بهش گفتم خم شو و من هم رونش را می لیسیدم رون ترش مزه ای داشت در حین اینکار بود که کیرم را به در کونش می مالیدم و اون هم حال می کرد ابم اومد و ابم را به دور کونش و دور کیر مالیدم و دستام را دور کونش بعد هدف گیری حلقه کردم و مقداری کیرم توی کونش رفت و دادکشید شدیدا از این کار بدش امده بود و به من فوش داد و لباسش را پوشید و از خانه رفت می خواستم مانعش بشم ولی موفق نشد م و او با عصبانیت رفت و با من قهر کرد الان هم با من قهره و هیچ رابطه ای با هم نداریم کاش اون روز کسش هم می کردم که بکارت نداشته باشه و کاش تا ته می کردم. یادتون باشه اگر برای شما چنین موردی پیش اومد فرصت ندهید. به قول قدیمی ها دختر را اگر جلسه اول بکنی فرار می کنه و باز اگر جلسه دوم نکنی و آن هم اساسی و درست وحسابی نکنی از دستت پریده است

 

 

 

 

03.jpg

 

 

 

 

 داستان من و مریم                                    مریم عباسی

سلام به همه

راستش من تا حالا داستان واسه کسی تعریف نکردم به خاطر همین اگه خوب نبود ببخشید. این داستان من و یکی از دوست دخترامه به اسم مریم. یادمه که اون موقع من تو یه بوتیک فروشنده بودم (لباس زنانه و دخترانه)و برای کنکور هم داشتم آماده مي شدم .این ماجرا مربوط به 4 سال پیشه. بعد از ظهر بود و تازه مغازرو باز کرده بودم که یه دختر 17/18 ساله اومد تو واسه تماشا. نمیدونم چی شد یه دفعه هوس کردم که مخشو بزنم (اخه 3 ماهی میشد که دوست دختر نداشتم) بگذریم. شماره تلفنمو بهش دادم و اونم قرار شد که زنگ بزنه. 2 روز از این ماجرا گذشته بود که تلفن مغازه زنگ خورد و اون پشت خط. دفعه اول فقط معارفه و آشنایی و حرفای معمولی. هفته دوم خودمونی تر شده بودیم و در هفته سوم واسه هم پشت تلفن شعر میخوندیم تا اینکه شد هفته چهارم ... تا اینجا میدونستم که اسمش مریمه و بچه ....(من خودم بچه گیشا هستم) و اینکه قبل از من چنتا دوست پسر داشته و از همین کس شعرایی که همه اول دوستیشوون به هم میگن . تو این مدت 4 هفته هم هنوز با هم قرار نذاشته بودیم و فقط همون روز تو بوتیک دیده بودمش و کم کم قیافش داشت از یادم میرفت خلاصه با هم قرار گذاشتیم که کی همدیگرو ببینیم که یدفه گفت مهران راستش من یه چیزیرو بهت نگفته بودم.گفتم چی؟ گفت من اونی که اون روز بهش شماره داده بودی نیستم. گفتم وا یعنی چی؟ گفت که اون دوستم بوده که ازت شماره گرفته ولی چون شوهر داره شمارتو داده به من. شوکه شده بودم و نمیدونستم چی بگم. باز با این حرفا با هم قرار گذاشتیم تا ببینمش...

این گذشت تا روز قرار رسید و من هم حاضر و آماده رفتم سر قرار و از روی مشخصاتی که داده بود شناختمش... وای که چه لعبتی بود . هیکلش فوق العاده قشنگ بود و میتونم بگم که روی هم رفته واسه خودش کسی بود. خلاصه با هم رفتیم یه کافی شاپ دنج و خلوت تو شهرآرا و اونجا کلی با هم حرف زدیم و قرار بعدیمون شد واسه پس فرداش تو خونه ما... منکه واسه رسیدن روزقرار لحظه شماری میکردم و اینهم گذشت تا روز موعود رسید. من که از قبل تدارک ناهار و مشروب و همه چیزو دیده بودم حتی سکس... خلاصه اومد و با هم شروع کردیم به تماشای تلویزیون و ماهواره و ناهار خوردن که البته تمام این مدت به سکوت گذشت.

دیگه داشتم کلافه میشدم. گفتم: چرا ساکتی ؟ گفت: چی بگم؟ گفتم: هر چیکه دوست داری فقط سکوت نکن. دیدم زل زد تو چشام و دستشو انداخت گردنم و گفت: میخوام در گوشت چیزی بگم و منو کشید جلو و ناغافل لبشو گذاشت روی لبام وچه لب شیرینی بود این لب... من شوکه شدم. راستش انتظار این حرکتو از یه دختر با اون رفتارا نداشتم. بعد از اینکه لبشو ورداشت گفت اینم حرف دیگه؟؟؟؟ گفتم حرفای داغو قشنگی میزنی بازم بگو... و ما باز هم لب تو لب شدیم. حالا نخور کی بخور ....تو همین احوال بودیم ومتوجه گذشت زمان نبودیم فقط یک آن به خودم اوومدم که دیدم اون لخت تو بغل من رو کاناپس. سینه های بزرگ و سفت و قشنگی داشت (سایز 75 ) و بدن قشنگ و بی مو و چه کسی... جوووووووون. الان هم بعد از این مدت وقتی یادش میافتم راست میکنم.

من هنوز لباسام تنم بود و مشغول لب گرفتن و دستم هم لای پای اون و داشتم با کسش بازی میکردم. نفساش به شماره افتاده بود. اونم زیپ شلوارمو باز کرده بود و دستش زیره شورت من و داشت با کیرم بازی میکرد .یواش یواش رفتم پایین و سینه هاشو خوردم و همینجور آروم آروم پایین تا رسیدم به کسش و شروع کردم با زبونم کسشو لیسیدن و خوردن. دیگه نفسش بالا نمیومد. تا اینکه بی طاقت شد و اومد روم و همینجور که داشتم کسشو میخوردم اونم کیرمو شروع کرد به خوردن.تا اون روز کسی به این باحالی کیرمو نخورده بود. بعد بلند شد. منم تو حال خودم نبودم. اومد و نشست رو کیرم و با شدت شروع به بالا پایین شدن کرد. نمیدونم چه مدت تو این حال بودیم. بعد اومد خوابید زیر و پاهاشو از هم باز کرد منم چپیدم اون وسط وحالا تلمه نزن کی بن...تا اینکه با صدای جیغ کوچکی و فشاره ناخناش رو پشتم فهمیدم که ارضا شده.

ولی من هنوز نشده بودم. بهش گفتم که برگرد و اونم برگشت و دو لا شد. اول از پشت کردم تو کسش و با هر بار ضربه تلمبه موج زیبایی رو کونش میافتاد. اروم کیرمو در آوردم و سرشو گذاشتم دم سوراخش و با یه فشار... آخ که چه گرم و داغ بود. هنوزم گرماشو احساس میکنم. دیگه داشت آبم میاومد و مونده بودم چی کار کنم. در آخرین لحظه کیرمو در آوردم و اونم سریع برگشت و آب من با فشار پاشید روی سینه و شکم و صورتش. نمیدونم تا حالا شده به صورت دختری که روش آب کیر ریخته دقت کنین یا نه؟ ولی اگه نشده حتما این بار که یه دختر و آوردین خوونه و باهاش سکس کردین آبتونو بریزین رو صورتش و اونو نگاه کنین. خیلی زیبا و قشنگ و دیدنی میشه... بگذریم. بعد از اینکه آبم اومد اون با دستش اونو به تمامه بدنش مالید. بعد من دراز کشیدم اونم بغل من دراز کشید و سرشو گذاشت رو سینم و با هم شروع کردیم به سیگار کشیدن.

این بود داستان من و مریم. این ماجرا مال 4 سال پیش بود و داستان سکس من و اون تا 2 سال پیش ادامه داشت . الان 2 ساله که با هم تموم کردیم و دیگه رابطه نداریم. نوش جان نفر بعدی که اونو میکنه و دمه اونی گرم که پردشو پاره کرد. و از همه مهمتر دست پدر و مادرش درد نکنه که همچین دختر کسی پرورش داده تحویل جامعه میدن

 

 

 


مهدیه حسینی ( دانشجوی فاسدی در دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی 
 
 

جنده زيبائی در دانشگاه و عياشی در بيرون دانشگاه بر حسب داستان رسیده شده

حدود سه سال پيش بود كه در يكي از محله هاي غرب تهران زندگي مي كرديم.من در اون محل با دختري به نام مهدیه كه حدود يك سال از من بزرگتر بود آشناشده بودم.مهدیه  يك دختر خوشگل و خوش هيكل بود.با صورتي سفيد مثل برف و بدني خوشتراش و بازم مثل برف.مدتي بود كه از حرفهايش فهميده بودم به سكس علاقه داره بدش نمياد با من رابطه داشته باشه.منم تو حرفهام بهش مي گفتم يه روز بيا خونمون يا مثلا تو بيا از اين حرفها.مدتي گذشت تا اينكه يك روز جمعه صبح كه خونمون خالي شد منم مطمئن بودمكه تا شب هم كسي نمياد فرصت مناسب ديدم. سريع تلفن برداشتم ومهدیه خبر كردم اونم به درخواستم جواب رد نداد.اومد خونمون.البته قبلش گفتم مواظب باشه كسي نبينه كه مياد خونمون.خوب اون روز اومد منم يكراست بردمش تو اتاقمو شروع كردم به نشون دادن اتاق بدهم دوتائي نشستيم رو تخت.مهدیه يك دامن قرمز تنگ پوشيده بود كه تا بالاي زانوهاش رو پوشنده بود و نمايش زيبائي به بدنش مي داد.و پاهاي سفيدشو كه كاملا بدون جوراب بود مثل يك تيكه طلا نشون مي داد كه چند وقت يكبار چشمايمنو اسير خودش مي كرد.و يك پيراهن تنگ قرمز هم كه نمايش جالبي به پستوناشميداد پوشيده بود.و بند كرستش كه سياه بود از كنارش گوشه گردنش زده بود بيرونونوك پستوناش كه مقداري متورم بود از زير پيرهنش معلوم بود.يك روژلب قرمزهم زده بود كه چشمهاي هر مردي نوازش مي داد.در ميان صحبت خودمو بهش نزديك مي كردم.كه بدون مقدمه رفتم طرفش و لباموبه لباش چسبوندم و شروع كردم به لب گرفتن اولش خودشو كشيد عقب بعد مدتي اونم جلو زبونش در همان لحظه لب گرفتن من كرد تو دهانم ومن احساس داغي شديدي تو دهانم احساس كردم و يواش يواش ديدم كيرم داره بلند ميشه وخون توياون مثل آتشفشان داره فوران مي كنه.در همون حال دستامو دورش حلقه كردم شروع كردم به نوازش گوش و گردنشوهمينطور سينه هاش كه ديگه داشت از تو پيراهش مي زد بيرون سريع بادستهام پيراهن چسبناكشو كشيدم بيرون.و ازروي كرستش شروع به بوسيدن پستوناش شدم .مهدیه  دستشو برد پشت كمرشو كرستشو باز كرد و پستوناي بيقرلرشو انداختبيرون و منم شروع كردم به مكيدن و ليسيدن نوك پستوناش.كه با ليسدن و مكيدن من هر چه بيشتر متورم مي شدند.مهدیه هم بيكار نبود با دستش كير منو از روي شلوار لمس مي كرد.بعد از اين كه كاملا از پستوناش سير شدم بلند شدم و پيراهنمو در آوردم و مهدیه هم زيپ شلوارمو كشيد پائين و منم از پاهام درآوردمش.و مهدیه در همون حال كه من ايستاده بودم شرتمو كشيد پائين وكير منم كه حسابي شق كرده بود كرد تو دهانشوشروع كرد به مكيدن ليسيدن اون.با حركاتب منظم اونو ميبرد تو دهانش و خارجش مي كرد و اين كارش هر چه بيشتر كير منو متورم ميكرد ديگه احساس كردم آبم داره مي آد. گفتم مهدیه ديگه بخواب روي تخت اونم بروي كمر خوابيد و منم با يك حركت دامنشو در آوردم و شورت سياهش جلوي چشمانم نمايان شد.شرتشو از پاش درآورد و كس زيباش رو ديدم كه تازه تراشيده بودش و كاملا سفيدنمايان بود.و با زبانم به كسش حمله كردم صداي جيغ هاي كوتاهش كه از روي خوشي بود گوشمو نوازش مي داد.وقتي به طرف چوچولش مي رفتم اونو ميليسيدم به خودش تحركي مي داد جيغ كوتاهي ميزد.ديدگه بايد كيرمو آماده مي كردم بهش گفتم بلند شو و از پشت بخواب و كونتو بده بالامنم كاندوم كه ار قبل اماده كرده بودمو كشيدم رو كيرم تا كيرمو گذاشتم رو كسش اونوبا دست زد كنار گفت نه بكون تو كنم و پرده دارم منم بي معطلي كيرمو يواش يواش كردم تو كونش كه نسباتا تنگ بود و خيلي داغ بود و شروع كردم به تلمبه زدن و بالا و پائين رفتن روي كون مهدیه  جوري كه تخت با حركات من تكون  مي خورد.ديگه احساس كردم آبم داره مي اد كه كه كيرمو كشيدم بيرون و كاندومو سريع از رويش خارج كردم و ابمو با فشار بروي كون سفيدش پاشيدم .اون روز خيلي براي خوب بود چون مي گفت كه خيلي حال كرده و خوشحاله و اميدواره بازم بتونيم با هم حال كنيم .